close
چت روم
داستان واقعی و بسیار غم انگیز از یک خودکشی

.:: سامانه حرفه ای طراحی سایت و قالب جی جی میزبان ::.

ماندگار فانحدودای ساعت ۱۰ صبح بود داشتم تو چند تا کوچه بالاتر از خونمون قدم میزدم ؛ از سر بی حوصلگی هر چیزی توجه منو به خودش جلب میکرد ! یهو چشم  به حجله عزایی که کنار در یکی از خونه ها برپا شده بود افتاد ! اصولا از این لحظه ها خوشم نمیومد و همش با عجله صحنه رو ترک میکردم . . . اما اینبار با بقیه دفعات یه فرقایی داشت ! رو حجله عکس یه جوون ۱۶ / ۱۷ ساله چسبیده بود ! دوروبر حجله چهار پنج نفر از رفیق هاش که اونام کم سن و سال بودن زانو غم گرفته بودن ! دلم نیومد ساده بگذرمو برم ! رفتم نزدیک تر باهاشون دست دادمو…

امروز دوشنبه 26 آذر 1397